تبليغاتX
آغوش خیال
آغوش خیال

از بدی روزگار به آغوش خیال پناه می برم

فرهنگ سازی:" چرا کتابو دانلود میکنی عزیزم؟ اینطوری زحمت نویسنده و مترجم و ناشر و کلی دیگه رو به هدر میدی برو بخرش! یا اصلا چرا فیلمارو دانلود میکنی؟ سعی کن نسخه اورجینالشو تهیه کنی دوست من"

اینا حرفایی هستن که روزانه بارها باهاشون برخورد میکنیم و جای جای مختلف میشنویم...ولی منه خواننده، منه بیننده به چه امیدی برم پول بدم کتاب و فیلم بخرم وقتی تا حالا 3 تا از کتابارو خوندم دوتاش مشکل چاپی داره؟! یکیش 10 صفحه ی آخرش جابه جاس همش باید بگردی ببینی کدوم دنباله ی کدومه. و کتاب دیگه هم 3 فصلش دوبار چاپ شده! یعنی تو اون لحظه که میبینم کتاب درب و داغونه دوس دارم موهای سرمو با موچین دونه دونه بکنم!بابا خوب آدم پول میده دوس داره یه کتاب ترگل ورگل بدن دستش! یعنی واقعا 1 نفر اینارو بازبینی نمیکنه؟ یعنی من هر کتابی میخرم از صفحه ی اول تا آخر باید بشینم چکش کنم قر و قاطی چاپ نکرده باشن؟! اینطوری کتاب میدین دست مردم اونوقت انتظارم دارین کتابو از کتابفروشی تهیه کنیم و دانلودش نکنیم؟! منه ساده رو باش که نسخه ی دانلودش بود و اینهمه پول بابتش دادم! آدمو واقعاً پشیمون میکنن، از هرچی فرهنگ سازیه متنفر میشی! گمونم یه مدت دیگه کتابو که خریدیم باید یه نسخه شم دانلود کنیم بعد بشینیم با هم چکشون کنیم هرچی کم داره با خودکار اضافه کنیم! والا! یا یه سریالو در نظر بگیرین که شونصد قسمته، آقا با چه التماسی میگه هر 3 قسمت تو یه پکیج شیک، خواهشا نسخه اصلی رو تهیه کنید ملت! هر قسمت به 30 دقیقه هم نمیرسه! ۳تا قسمت رو هم میشن ۱ ساعت!میری کلی بساط پهن کنی بشینی سریال نگاه کنی هنوز بساطتو پهن نکردی تیتراژ پایانی پخش میشه! چه انتظارا دارن بخدااا، آقا جان تو سعی کن محصول درست حسابی بدی دست ملت، اونا هم سعی میکنن زحمات تورو نادیده نگیرن. بقول یکی تو جیب مارو نزن فرهنگ نخواستیم...!

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 15:13 توسط خیالاتی|


یاد گرفتم که هیچوقت نباید تو روی هیچ مذکری خندید! پیش خودش خیال میکنه چه خبره و به تناسب شخصیتش رفتارش عوض میشه! مدتی پیش من و دوستم رفتیم تعلیم رانندگی ثبت نام کنیم! مدارکمونو دادیم و دوستم گفت عکس گرفتم ولی خوب نشده نمیشه عکسو بعداً بیارم که یارو پسره مسئول آموزشگاهم یه چیزی پروند، دوست منم که خوش خنده دیگه شروع کرد خندیدن...چند روز بعد مجدد منو دوستم رفتیم بقول خودشون برای بستن قرارداد!! از یارو میپرسم خوب کلاسا کی تشکیل میشه میگه کلاسای آیین نامه هفته ی دیگه! بقیه کلاسا مهر یا آبان! دود از کله م بلند شد بهش میگم بابا من دانشجوام مهر میرم نمیتونم بیام نمیشه کلاسای مادوتا شهریور تشکیل شه؟! اونم تیریپ کلاس میومد معلوم نبود چه مرگش بود 1 کلام جواب مارو درست حسابی نمیداد! آقا من هرچی باهاش صحبت میکردم انگار دارم با این دیوار حرف میزنم! دیگه قات زدم گفتم:" من کلاس آیین نامه رو برم شهریور بگید نمیشه مدرس نداریم ال و بل! میام همه ی پولمو ازتون پس میگیرم!" اینو گفتم باز این دوست ما زد زیر خنده! یارو هم دیگه اصلا کلا لال شده بود! منو بگو داشتم به مرز انفجار می رسیدم! سریع از اونجا خارج شدم تا حرف نامربوطی از دهنم خارج نشده! مطمئنم تقصیر خودمون بوده که تو روش خندیدیم که اینجور موسیخ سیخی پررو شده ولی رفتارش واقعاً مسخره بود...حالا هی دارم نقشه میکشم چجور زهرمو بهش بریزم، اصلاً گذشته از ریختن زهر بابا من میخوام با یه آدم درست حسابی حرف بزنم بهم اطمینان بده شهریور میتونم بیام کلاسارو پولمو نریزم تو آب، این یارو که جواب درست حسابی نمیده به آدم!

پ ن:از وقتی ما به دنیای وبلاگستان بازگشته ایم انگار هیچکس خیال پست گذاشتن ندارد! هرروز می آییم سر میزنیم به امید اینکه لینکی چیزی بیاد بالا ولی دریغ! بابا تابستان است بجنبید دیگر! عجباااا! 

 چقدر صدای پیرش به دل میشینه:

برو اگه میخوای بری، دلت نسوزه واسه من

اینجوری که کلافه ای، بدتره خوب دلو بکن

بکن دلو از اینهمه، خاطره های روی آب

فکر کن ندیدیم همو، حتی یه بارم توی خواب

راحت برو یه قطره هم، گریه نداره چشم من

اشکاشو پشت پای تو، میخواد بریزه دل بکن

من که نمی میرم اگه، بخوای تو از اینجا بری

چون می دونستم که تو از اول راه مسافری

شاید نفهمیدی که من، بی اون که تو چیزی بگی

سپردمت دست خدا، که بی خداحافظی نری

غصه ی راهمو نخور، شاید همینجا بمونم

شاید به مقصد رسیدم، خودم فقط نمیدونم

                                                  "قمیشی"

نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 13:21 توسط خیالاتی|

اتفاق تازه ای نیوفتاده، هیچ چیز تازه ای به زندگیم اضافه نشده، همه چیز خیلی عادی و معمولی داره پیش میره و من عاشق این معمولی بودنم... اینکه دور و برم آروم و بی سر و صدا باشه، اینکه وجودم اینقدر متلاطم نباشه که سرریز شم و داغ دلمو سر اطرافیانم خالی کنم، اینکه هرروز جنگ اعصاب نداشته باشم، اینکه حواسم فقط به رژیم چاقی که گرفتم باشه و دلم خوش به کلاس رانندگی و باشگاه و دلخوشی های کوچیک دور و برم...اینکه  تو هم آروم باشی و مرتب تکرار نکنی داغونم، یه روز بگی امروز یه روز خوبه که خوب میمونه...دلتنگی ته دلمو قلقلک میده ولی حواسمو پرت میکنم تا بیشتر و بیشتر نشه و باز بیقرار شم و اونوقت...تو خوب میدونی چقدر تلخ و زهرماری میشم و با یه عالمه عسلم شیرین نمیشم و تا خوب خودمو خالی نکنم و همه چیزو به هم نریزم آروم نمیشم...دعا میکنم همه چیز همینقدر آروم و معمولی بمونه که قدر این معمولی بودنو وقتی می فهمیم که اوضاع یکم غیر معمولی شه...

دنیا تنگ و

تاریک

دنیا غم انگیز

دنیا غبارآلود

روزها را

مثل تخمه می شکنم

تو نیستی!

داستان کوتاهی خواندیم با نام" خانواده ی پاسکوآل دوآرته". اینقدر که شخصیت اصلی این کتاب ناامید و بدبین بود که کم مانده بود روی ما هم تاثیر بگذارد...واقعاً میشد در سطر سطر این کتاب انرژی منفی که این یارو پاسکوآل به خودش وارد میکرد و تاثیری که روی رفتار و زندگی و حتی اتفاقاتی که برایش می افتاد میگذاشت را حس کرد... مثل همان وقت هایی که مدام با خودمان تکرار میکنیم: نمیشود، نمیشود... و در آخر گویی تقدیر نیز تسلیم تکرارهایمان می شود.من که تا کنون خوب تاثیر این تلقین های منفی را در زندگی ام دیده ام و هنوز درس عبرت درست حسابی نگرفته ام، تو اینطور نباش دوست من،بخدا آخر عاقبت ندارد!

 پ ن: ناشناس جان! کار مهم داری همینجا بگو! خودتم معرفی کن! در غیر این صورت من علاقه ای به شنیدن ندارم!

نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 23:8 توسط خیالاتی|

در زندگی هر ایرانی یک وقت هایی یک چیزهایی پیش می آید که دوست دارد عق بزند به این مملکت و با صدای بلند فریاد بزند آقا جان گو*ه خوردم:من ایران را دوست ندارم. مال خودتان، ارث بابایتان است، ببرید،بخورید، خراب کنید، واقعاَ یک وقت های پیش می آید که می گویید:" نه من از ایرانی و نه ایرانی از من" الآن دقیقاً از همان وقت هاست که دوست دارم گند بزنم به از بالا تا پایین این خراب شده که انگار هیچ وقت قصد آبادشدن ندارد ،به قول معروف: خشت اول چون نهد معمار کج، تا ثریا می رود دیوار کج. این خانه از پای بست ویران است حالا تو هی بیا کوفت و زهرمار هسته ای بکشف و چش غرب و شرق را در بیاور! مملکتی که هرکس گوشه و کنارش ادعای خدایی دارد و نمیتوانید یک مال مردم خور خورده پا را محکوم کنید حالا تو هی بیا سران فت*نه را بکن تو قوطی خووووب جرشان بده دلت خنک شود... بابا جمع کن حال نداری....اه ه ه ه ه

پ ن۱: کاملا مشخصه حالم خوب نیست، درسته؟ شما به بزرگی خودتون ببخشید اگه حرف نامربوطی زدم ولی واقعاً نمیتونستم حرفامو تو این حال مودبانه تر بیان کنم.اوجش دیگه همینی بود که دیدین...

پ ن 2: عادت به تظاهر ندارم، پس هیچوقت نمیگم اصلا برام مهم نیست شونصد بار برم وبلاگ یکی و براش کامنت بزارم ولی اون نیاد! آخه یکی که از همون اول برای وبلاگت کامنت نمیزاره پیش خودت میگی خوب از سبک نوشته هام خوشش نمیاد. ولی کسی که قبلا میومده و آمار خواننده های وبش که میره بالا دیگه سالی 1 مرتبه نمیاد حسابش جداست، این عقیده ی منه...با عرض شرمندگی بعضی ها از پیوندام حذف شدن.

پ ن 3: صدای امید را همیشه دوست داشتم:

اگر مانده بودی

تو را تا به عرش خدا می رساندم

اگر مانده بودی

 تو را تا دل قصه ها می کشاندم

اگر با تو بودم

به شب های غربت که تنها نبودم

اگر مانده بودی

 ز تو می نوشتم تورا می سرودم

مانده بودی اگر نازنینم

 زندگی رنگ و بوی دگر داشت

این شب سرد و غمگین غربت

 با وجود تو رنگ سحر داشت

با تو این مرغک پرشکسته

مانده بودی اگر بال و پر داشت

با تو بیمی نبودش ز طوفان

مانده بودی اگر، همسفر داشت

هستی ام را به آتش کشیدی

سوختم من، ندیدی ندیدی

مرگ دل آرزویت اگر بود

مانده بودی اگر میشنیدی

با تو و عشق تو زنده بودم

بعد تو من خودم هم نبودم

بهترین شعر هستی رو با تو

مانده بودی اگر، می سرودم

مانده بودی اگر، می سرودم

مانده بودی اگر نازنینم

این شب سرد و غمگین غربت

 با وجود تو رنگ سحر داشت

پ ن ۴: یادم رفته بود کامنتدونی رو ببندم. شرمنده ی دوستانی که کامنت گذاشتن...

نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 11:6 توسط خیالاتی

یه شب که بیخوابی زده بود به کله م غرق در افکار خودم بودم ، یکم که بیشتر در احوالات خودم دقیق شدم دیدم که ای دل غافل, خیالاتی تو کتاب نخون ترین و مزخرف ترین آدم روی زمینی! کتاب درسی نمیخونی جهنم، حداقل بشین 4 تا رمان بخون ! آبروت میره جلو ملت  ها! گفته باشم! آقا این وجدان ما هی به ما نهیب میزد تا بالاخره تونست بر ما غالب بشه و رفتیم تو یه پیج فیس بوک که نامش بود"هر هفته یک کتاب خوب معرفی کنیم" نشستیم یکم کتابایی که معرفی کرده بودنو نگاه کردیم و چون چیز زیادی حالیمان نشد تصمیم نهایی رو بر تعداد لایک بیشتر گذاشتیم!پیش خودمون گفتیم حالا من چیزی نمیدونم، ملت حتماً یه چیزی میدونن لایک زدن دیگه! این شد که فهرستی در دست راهی کتابفروشی شدیم! فهرستو یه جا قایم کردم و هی یکی یکی نگاه میکردم و دنبال کتابا میگشتم، اونایی رو هم که پیدا نمیکردم از مسئول اونجا درخواست کمک میکردم، آقاهه هم کلی مشعوف شده بود که به به عجب فرد کتاب خونی هی میپرسید بقیه کتابای این نویسنده رو هم خوندین ؟ سبکشو میپسندین؟ خلاصه میخواست در مورد کتاب و نویسنده بحث کنه و هی حرفای قلنبه سلنبه میزد و منم با کلمات و جملاتی از قبیل: نه، نخوندم، نمیدونم، تعریف اینارو شنیدم، آهان، بلـــــه، جانم؟ ، درست میفرمایین جواب میدادم همشم الکی لبخند تحویلش میدادم... خلاصه ما کلی پول بی زبونو دادیم و با کوله باری کتاب به خونه اومدیم و همگان از تعجب نعره ها زدند و به جای تشویق گفتند: زهی تصور باطل زهی خیال محال که بشینی تو اینارو بخونی و متفق القول به این نتیجه رسیدن که بنده جوگیر شدم! گذشت و گذشت و من تصمیم گرفتم تصمیممو عملی کنم و بساط منقل...ببخشید ، کتابخوانی رو فراهم کردم و ...خلاصه یا علی گفتیم و عشق آغاز شد!...کتاب مذکور ملعون نامش بود:"همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها" یعنی خداییش از اسمش باید میفهمیدم به گروه خونی من نمیخوره، باید یه چیزی تو مایه های نگین، شراره، غزاله، ماه پری و از این قسم میخریدم! دیگه پولی بود که رفته بود و بخاطر آبروی در خطرم جلوی خانواده هم که بود باید کتابو به اتمام میرسوندم! هی با خودم فکر میکردم درسته خیالاتی که تو الآن از خوندنش هیچی نوفهمی ولی جوجه رو آخر پاییز میشمارن! به آخرای داستان که برسی آنچنان نویسنده تورو غافلگیر میکنه که انگشت حیرت بر دهان میمونی و تو هم مثه خواننده های دیگه ی این کتاب به به و چه چه میگی و تکبیرگویان و خرسند اتمام کتاب رو اعلام میکنی! گذشت و گذشت و به صفحات پایانی کتاب نزدیک شدم...3...2...1...و تمااااااام...."و اکنون تو ای خیال خیالاتی از کتاب هیچ نفهمیدی! متاسفیم برای تو"..."از طرف جماعت کتابخوان"

آقا منو میگی، در اندوهی سخت فرو رفتم که آیا مشکل از من بود؟به راستی نویسنده ی این کتاب هدفش چی بوده و چی میخواسته به تو بگه؟ بقیه خوانندگان که خوششون اومده چی تو این کتاب یافتند واقعا؟؟؟؟ خو جواب منو بدید دیگه؟ نه ، تو که داری میخندی جواب بده خووو، بگو، بگووو ببخشید یکم عصبی شدم!!

و این شد که بقیه کتابا دارن خاک میخورن! حالا شاید اگه بیشتر التماسم کردن برم بخونمشون! تا خدا چی بخواد و چی پیش بیاد! اصرار نکن داداش، نه ببخشید خواهر الان اصلا حسش نیست!

پ ن ۱: شما هم متوجه شدین من تو آپ کردن یکم مخم تاب داره؟! یا 3 ماه به 3 ماه آپ نمیکنم، یا مثه ندید بدیدا هرشب یه پست میزارم! خدا یه تعادلی به من بده، یه پولی هم به من بده، یه صبری هم به شما بده برای خوندن پست های من! والا!

پ ن ۲:

اگر مرا دوست نداشته باشی

دراز می کشم و میمیرم

مرگ

نه سفری بی بازگشت است

و نه ناگهان محو شدن

مرگ

دوست نداشتن توست

درست

آن موقع که باید دوست بداری!           

                            "رسول یونان" 

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 12:8 توسط خیالاتی|



كد قالب جدید قالب های پیچك